بوی گل و بانگ مرغ برخاست

کلیات سعدی — غزلیات

بوی گل و بانگ مرغ برخاستهنگام نشاط و روز صحراست

فرّاش خزان ورق بیفشاندنقاش صبا چمن بیاراست

ما را سر باغ و بوستان نیستهر جا که توئی تفرّج آنجاست

گویند نظر بروی خوباننهیست، نه این نظر که ما راست

در روی تو سرّ صنع بیچونچون آب در آبگینه پیداست

چشم چپ خویشتن برآرمتا چشم نبیندت بجز راست

هر آدمئی که مُهر مهرتدر وی نگرفت سنگ خاراست

روزی تر و خشک من بسوزدآتش که بزیر دیگ سوداست

نالیدن بیحساب سعدیگویند خلاف رای داناست

از ورطهٔ ما خبر نداردآسوده که بر کنار دریاست

Comments

Loading comments…