بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت

کلیات سعدی — غزلیات

بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایتبشرط آنکه نگوئیم از آنچه رفت حکایت

برین یکی شده بودم که گرد عشق نگردمقضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت

ملامت من مسکین کسی کند که نداندکه عشق تا بچه حدست و حسن تا بچه غایت

ز حرص من چه گشاید تو ره بخویشتنم دهکه چشم سعی ضعیفست بیچراغ هدایت

مرا بدست تو خوشتر هلاک جان گرامیهزار باره، که رفتن بدیگری بحمایت

جنایتی که بکردم اگر درست بباشدفراق روی تو چندین بسست حدّ جنایت

بهیچ روی نشاید خلاف رای تو کردنکجا برم گله از دست پادشاه ولایت؟

بهیچ صورتی اندر نباشد اینهمه معنیبهیچ سورتی اندر نباشد اینهمه آیت

کمال حسن وجودت بوصف راست نیایدمگر هم آینه گوید چنانکه هست حکایت

مرا سخن بنهایت رسید و فکر بپایانهنوز وصف جمالت نمیرسد بنهایت

فراقنامهٔ سعدی بهیچ گوش نیامدکه دردی از سخنانش درو نکرد سرایت

Comments

Loading comments…