تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
کلیات سعدی — غزلیات
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مراسوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطرتا بخاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت بایدتا کند لذّت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالینروزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بیدهان تو اگر صد قدح نوش دهندبدهان تو که زهر آید ازان نوش مرا
سعدی اندر کف جلاد غمت میگویدبندهام بنده بکشتن ده و مفروش مرا
Comments
Loading comments…