تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
کلیات سعدی — غزلیات
تا تو بخاطر منی کس نگذشت بر دلممثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
من چو بآخرت روم رفته بداغ دوستیداروی دوستی بود هر چه بروید از گلم
میرم و همچنان رود نام تو بر زبان منریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم
حاصل عمر صرف شد در طلب وصال توبا همه سعی اگر بخود ره ندهی چه حاصلم؟
باد بدست آرزو در طلب هوای دلگر نکند معاونت دور زمان مقبلم
لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتیور تو قبول میکنی با همه نقص فاضلم
مثل تو را بخون من ور بکشی بباطلمکس نکند مطالبت زانکه غلام قاتلم
کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شدگر بود استخوان برد باد صبا بساحلم
سرو برفت و بوستان از نظرم بجملگیمی نرود صنوبری بیخ گرفته در دلم
فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو؟این همه یاد میرود وز تو هنوز غافلم
لشکر عشق سعدیا غارت عقل میکندتا تو دگر بخویشتن ظن نبری که عاقلم
Comments
Loading comments…