تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم

کلیات سعدی — غزلیات

تا خبر دارم ازو بیخبر از خویشتنمبا وجودش ز من آواز نیاید که منم

پیرهن می‌بدرم دمبدم از غایت شوقکه وجودم همه او گشت و من این پیرهنم

ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجویبرکنم دیده که من دیده ازو بر نکنم

خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه‌ایستدشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم

در همه شهر فراهم ننشست انجمنیکه نه من در غمش افسانهٔ آن انجمنم

برشکست از من و از رنج دلم باک نداشتمن نه آنم که توانم که ازو بر شکنم

گر همین سوز رود با من مسکین در گورخاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم

گر بخون تشنهٔ اینک من و سر باکی نیستکه بفتراک تو به زانکه بود بر بدنم

مرد و زن گر بجفا کردن من برخیزندگر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم

شرط عقلست که مردم بگریزند از تیرمن گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم

تا بگفتار درآمد دهن شیرینتبیم آنست که شوری بجهان در فکنم

لب سعدی و دهانت ز کجا تا بکجااینقدر بس که رود نام لبت بر دهنم

Comments

Loading comments…