تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
کلیات سعدی — غزلیات
تا کی ایجان اثر وصل تو نتوان دیدن؟که ندارد دل من طاقت هجران دیدن
بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بوددل نهادم بجفاهای فراوان دیدن
عقل بیخویشتن از عشق تو دیدن تا چندخویشتن بیدل و دل بیسر و سامان دیدن؟
تن بزیر قدمت خاک توان کرد ولیکگرد بر گوشهٔ نعلین تو نتوان دیدن
هر شبم زلف سیاه تو نمایند بخوابتا چه آید بمن از خواب پریشان دیدن؟
با وجود رخ و بالای تو کوته نظریستدر گلستان شدن و سرو خرامان دیدن
گر برین چاه زنخدان تو ره بردی خضربی نیاز آمدی از چشمهٔ حیوان دیدن
هر دل سوخته کاندر خم زلف تو فتادگوی از آن به نتوان در خم چوگان دیدن
آنچه از نرگس مخمور تو در چشم منستبرنخیزد بگل و لاله و ریحان دیدن
سعدیا حسرت بیهوده مخور دانی چیست؟چارهٔ کار تو جان دادن و جانان دیدن
Comments
Loading comments…