ترجیعات
کلیات سعدی — غزلیات
ایسرو بلند قامت دوستوه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میرادهر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که می نگنجددر زیر قبا چو غنچه در پوست
مه پاره ببام اگر برآیدکه فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل که باغستنه باغ ارم که باغ مینوست
آن گوی معنبر است در جیبیا بوی دهان عنبرین بوست
در حلقهٔ صولجان زلفشبیچاره دل اوفتاده چون گوست
میسوزد و همچنان هوادارمیمیرد و همچنان دعاگوست
خون دل عاشقان مشتاقدر گردن دیدهٔ بلاجوست
من بندهٔ لعبتان سیمینکاخر دل آدمی نه از روست
بسیار ملامتم بکردندکاندر پی او مرو که بدخوست
ایسخت دلان سست پیماناین شرط وفا بود که بیدوست
در عهد تو ای نگار دلبندبس عهد که بشکنند و سوگند
دیگر نرود بهیچ مطلوبخاطر که گرفت با تو پیوند
از پیش تو راه رفتنم نیستهمچون مگس از برابر قند
عشق آمد و رسم عقل برداشتشوق آمد و بیخ صبر برکند
در هیچ زمانهٔ نزادستمادر بجمال چون تو فرزند
بادست نصیحت رفیقانو اندوه فراق کوه الوند
من نیستم ار کسی دگر هستاز دوست بیاد دوست خرسند
این جور که میبریم تا کی؟وین صبر که میکنیم تا چند؟
چون مرغ بطمع دانه در دامچون گرگ ببوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بودبیبند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش ازینمباشد که چو مردم خردمند
امروز جفا نمیکند کسدر شهر مگر تو میکنی بس
در دام تو عاشقان گرفتاردر بند تو دوستان محبسّ
یا مُحرقتی بِنارِ خَدّمِن جَمرتِها السراجُ تُقبس
صبحی که مشام جان عشاقخوشبوی کند اذا تنفس
اَستقبلهُ وَ اِن تَوَلیاَستأنسهُ وَ اِن تَعبس
اندام تو خود حریر چینستدیگر چکنی قبای اطلس؟
من در همه قولها فصیحمدر وصف شمایل تو اَخرس
جان در قدمت کنم ولیکنترسم ننهی تو پای بر خس
ای صاحب حسن در وفا کوشکاین حسن وفا نکرد با کس
آخر بزکات تندرستیفریاد دل شکستگان رس
منبعد مکن چنان کزین پیشورنه بخدا که من ازین پس
گفتار خوش و لبان باریکما اطیب فاک جلّ باریک
از روی تو ماه آسمان راشرم آمد و شد هلال باریک
یا قاتلتی بسیف لحظوالله قتلتنی بهاتیک
از بهر خدا، که مالکان جورچندین نکنند بر ممالیک
شاید که بپادشه بگویندترک تو بریخت خون تاجیک
دانی که چه شب گذشت بر من؟لاباتَ بمثلها اَعادیک
با اینهمه گر حیات باشدهم روز شود شبان تاریک
فیالجمله نماند صبر و آرامکم تَزجرنی وَ کم اُداریک؟
دردا که بخیره عمر بگذشتای دل تو مرا نمیگذاری ک
چشمی که نظر نگه نداردبس فتنه که با سر دل آرد
آهوی کمند زلف خوبانخود را بهلاک میسپارد
فریاد ز دست نقش فریادو آندست که نقش مینگارد
هرجا که مولّهی چو فرهادشیرین صفتی برو گمارد
کس بار مشاهدت نچیندتا تخم مجاهدت نکارد
نالیدن عاشقان دلسوزناپخته مجاز میشمارد
عیبش مکنید هوشمندانگر سوخته خرمنی بزارد
خاری چه بود بپای مشتاق؟تیغیش بران که سر نخارد
حاجت بدر کسیست ما راکاو حاجت کس نمیگزارد
گویند برو ز پیش جورشمن میروم او نمیگذارد
من خود نه باختیار خویشمگر دست ز دامنم بدارد
بعد از طلب تو در سرم نیستغیر از تو بخاطر اندرم نیست
ره می ندهی که پیشت آیموز پیش تو ره که بگذرم نیست
من مرغ زبون دام اُنسمهرچند که میکشی پرم نیست
گر چون تو پری در آدمیزادگویند که هست باورم نیست
مِهر از همه خلق برگرفتمجز یاد تو در تصورم نیست
گویند بکوش تا بیابیمیکوشم و بخت یاورم نیست
قسمی که مرا نیافریدندگر جهد کنم میسرم نیست
ایکاش مرا نظر نبودیچون حظّ نظر برابرم نیست
فکرم بهمه جهان بگردیدوز گوشهٔ صبر بهترم نیست
با بخت جدل نمیتوان کرداکنون که طریق دیگرم نیست
ای دل نه هزار عهد کردیکاندر طلب هوا نگردی؟
کس را چه گنه تو خویشتن رابر تیغ زدی و زخم خوردی
دیدی که چگونه حاصل آمداز دعوی عشق روی زردی؟
یا دل بنهی بجور و بیدادیا قصهٔ عشق در نوردی
ای سیم تن سیاه گیسوکز فکر سرم سپید کردی
بسیار سیه سپید کردستدوران سپهر لاجوردی
صلح است میان کفر و اسلامبا ما تو هنوز در نبردی
سر بیش گران مکن، که کردیماقرار ببندگی و خردی
با درد توام خوشست ازیراکهم دردی و هم دوای دردی
گفتی که صبور باش، هیهاتدل موضع صبر بود و بردی
هم چاره تحملست و تسلیمورنه بکدام جهد و مردی
بگذشت و نگه نکرد با مندر پای کشان ز کبر دامن
دو نرگس مست نیم خوابشدر پیش و بحسرت از قفا من
ای قبلهٔ دوستان مشتاقگر با همه آن کنی که با من
بسیار کسان که جان شیریندر پای تو ریزد اولا من
گفتم که شکایتی بخوانماز دست تو پیش پادشا من
کاین سخت دلی و سست مهریجرم از طرف تو بود یا من؟
دیدم که نه شرط مهربانیستگر بانگ برآرم از جفا من
گر سر برود فدای پایتدست از تو نمیکنم رها من
جز وصل توام حرام باداحاجت که بخواهم از خدا من
گویندم ازو نظر بپرهیزپرهیز ندارم از قضا من
هرگز نشنیدهام که یاریبی یار صبور بود تا من
ای روی تو آفتاب عالمانگشت نمای آل آدم
احیای روان مردگان رابویت نفس مسیح مریم
بر جان عزیزت آفرین بادبر جسم شریفت اسم اعظم
محبوب منی چو دیدهٔ راستای سرو روان بابروی خم
دستان که تو داری ای پریرویبس دل ببری بکفّ و معصم
تنها نه منم اسیر عشقتخلقی متعشقند و من هم
شیرینِ جهان توئی بتحقیقبگذار حدیث ما تقدّم
خوبیت مسلمست و ما راصبر از تو نمیشود مسلم
تو عهد وفای خود شکستیوز جانب ما هنوز محکم
مگذار که خستگان بمیرنددور از تو بانتظار مرهم
بیما تو بسر بری همه عمرمن بیتو گمان مبر که یکدم
گل را مبرید پیش من نامبا حسن وجود آن گلاندام
انگشت نمای خلق بودیممانند هلال ازان مَهِ تام
بر ما همه عیبها بگفتندیا قوم الی متی و حتام؟
ما خود زدهایم جام بر سنگدیگر مزنید سنگ بر جام
آخر نگهی بسوی ما کنای دولت خاص و حسرت عام
بس در طلب تو دیگ سوداپختیم و هنوز کار ما خام
درمان اسیر عشق صبرستتا خود بکجا رسد سرانجام
من در قدم تو خاک بادمباشد که تو بر سرم نهی گام
دور از تو شکیب چند باشد؟ممکن نشود بر آتش آرام
در دام غمت چو مرغ وحشیمیپیچم و سخت میشود دام
من بیتو نه راضیم ولیکنچون کام نمیدهی بناکام
ای زلف تو هر خمی کمندیچشمت بکرشمه چشمبندی
مخرام بدین صفت مباداکز چشم بدت رسد گزندی
ای آینه ایمنی که ناگاهدر تو رسد آه دردمندی
یا چهره بپوش یا بسوزانبر روی چو آتشت سپندی
دیوانهٔ عشقت ای پریرویعاقل نشود بهیچ پندی
تلخست دهان عیشم از صبرای تنگ شکر بیار قندی
ایسرو بقامتش چه مانی؟زیباست ولی نه هر بلندی
گریم بامید و دشمنانمبر گریه زنند ریشخندی
کاجی ز درم درآمدی دوستتا دیدهٔ دشمنان بکندی
یارب چه شدی اگر برحمتباری سوی ما نظر فکندی؟
یکچند بخیره عمر بگذشتمن بعد بر آن سرم که چندی
آیا که بلب رسید جانمآوخ که ز دست شد عنانم
کس دید چو من ضعیف هرگزکز هستی خویش در گمانم؟
پروانهام اوفتان و خیزانیکباره بسوز و وارهانم
گر لطف کنی بجای اینمور جور کنی سزای آنم
جز نقش تو نیست در ضمیرمجز نام تو نیست بر زبانم
گر تلخ کنی بدوریم عیشیادت چو شکر کند دهانم
اسرار تو پیش کس نگویماوصاف تو پیش کس نخوانم
با درد تو یاوری ندارموز دست تو مخلصی ندانم
عاقل بجهد ز پیش شمشیرمن کشتهٔ سر بر آستانم
چون در تو نمیتوان رسیدنبه زان نبود که تا توانم
آن برگ گلست یا بناگوشیا سبزه بگرد چشمهٔ نوش
دست چو منی قیامه باشدبا قامت چون توی در آغوش
من ماه ندیدهام کلهدارمن سرو ندیدهام قباپوش
وز رفتن و آمدن چگویم؟میآرد وجد و میبرد هوش
روزی دهنی بخنده بگشادپسته دهن تو گفت خاموش
خاطر پی زهد و توبه میرفتعشق آمد و گفت زرق مفروش
مستغرق یادت آنچنانمکم هستی خویش شد فراموش
یاران بنصیحتم چه گویندبنشین و صبور باش و مخروش
ای خام من اینچنین بر آتشعیبم مکن ار برآورم جوش
تا جهد بود بجان بکوشموانگه بضرورت از بن گوش
طاقت برسید و هم بگفتمعشقت که ز خلق مینهفتم
طاقم ز فراق و صبر و آرامزآنروز که با غم تو جفتم
آهنگ دراز شب ز من پرسکز فرقت تو دمی نخفتم
بر هر مژه قطرهٔ چو الماسدارم که بگریه سنگ سفتم
گر کشته شوم عجب مداریدمن خود ز حیات در شگفتم
تقدیر درین میانم انداختچندانکه کناره میگرفتم
دی بر سر کوی دوست لختیخاک قدمش بدیده رفتم
نه خوارترم ز خار بگذارتا در قدم عزیزش افتم
زانگه که برفتی از کنارمصبر از دل ریش گفت رفتم
میرفت و بکبر و ناز میگفتبیما چکنی؟ بلابه گفتم
باری بگذر که در فراقتخونشد دل ریش از اشتیاقت
بگشای دهن که پاسخ تلخگوئی شکرست در مذاقت
در کشتهٔ خویشتن نگه کنروزی اگر افتد اتفاقت
تو خنده زنان چو شمع و خلقیپروانه صفت در احتراقت
ما خود ز کدام خیل باشیمتا خیمه زنیم در وثاقت؟
ما اخترتُ صبابتی ولکنعینی نظرت و ما اطاقت
بس دیده که شد در انتظارتدر یا و نمیرسد بساقت
تو مست شراب و خواب و ما رابیخوابی کشت در تیاقت
نه قدرت با تو بودنم هستنه طاقت آنکه در فراقت
آوخ که چو روزگار برگشتاز من دل و صبر و یار برگشت
برگشتن ما ضرورتی بودوآن شوخ باختیار برگشت
پرورده بُدم بروزگارشخو کرد و چو روزگار برگشت
غم نیز چه بودی ار برفتیآنروز که غمگسار برگشت
رحمت کن اگر شکستهٔ راصبر از دل بیقرار برگشت
عذرش بنه ار بزیر سنگیسر کوفتهٔ چو مار برگشت
زین بحر عمیق جان بدر بردآنکس که هم از کنار برگشت
من ساکن خاک پاک عشقمنتوانم ازین دیار برگشت
بیچارگیست چارهٔ عشقدانی چکنم چو یار برگشت؟
هر دل که بعاشقی زبون نیستدست خوش روزگار دون نیست
جز دیدهی شوخ عاشقان رابر چهره دوان سرشک خون نیست
کوته نظری بخلوتم گفتسودا مکن آخرت جنون نیست
گفتم ز تو کی برآید این دودکآتش غم در اندرون نیست؟
عاقل داند که نالهٔ زاراز سوزش سینهٔ برون نیست
تسلیم قضا شوم کزین قیدکس را بخلاص رهنمون نیست
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟آرام دل از یکی فزون نیست
گر بکشد و گر معاف دارددر قبضهٔ او چو من زبون نیست
دانی بچه ماند آب چشمم؟سیماب که یکدمش سکون نیست
در دهر وفا نبود هرگزیا بود و ببخت ما کنون نیست
جان برخی روی یار کردمگفتم مگرش وفاست چون نیست
در پای تو هرکه سر نینداختاز روی تو پرده بر نینداخت
در تو نرسید و پی غلط کردآن مرغ که بال و پر نینداخت
کس با رخ تو نباخت اسبیتا جان چو پیاده در نینداخت
نفزود غم تو روشنائیآنرا که چو شمع سر نینداخت
بارت بکشم که مرد معنیدرباخت سر و سپر نینداخت
جان داد و درون بخلق ننمودخون خورد و سخن بدر نینداخت
روزی گفتم کسی چو من جاناز بهر تو در خطر نینداخت
گفتا نه که تیر چشم مستمصید از تو ضعیفتر نینداخت
با آنکه همه نظر در اویمروزی سوی ما نظر نینداخت
نومید نیم که چشم لطفیبر من فکند، و گر نینداخت
ای بر تو قبای حُسن چالاکصد پیرهن از محبتت چاک
پیشت بتواضعست گوئیافتادن آفتاب بر خاک
ما خاک شویم و هم نگرددخاک درت از جبین ما پاک
مهر از تو توان برید؟ هیهاتکس بر تو توان گزید؟ حاشاک
اوّل دل برده باز پس دهتا دست بدارمت ز فتراک
بعد از تو بهیچکس ندارمامید و ز کس نیایدم باک
درد از جهت تو عین داروستزهر از قبل تو محض تریاک
سودای تو آتشی جهانسوزهجران تو ورطهٔ خطرناک
روی تو چه جای سحر بابل؟موی تو چه جای مار ضحاک؟
سعدی بس ازین سخن که وصفشدامن ندهد بدست ادراک
گرد ارچه بسی هوا بگیردهرگز نرسد بگرد افلاک
پای طلب از روش فرو ماندمیبینم و حیله نیست الاّک
ای چون لب لعل تو شکر نیبادام چو چشمت ای پسر نی
جز سوی تو میل خاطرم نهجز در رخ تو مرا نظر نی
خوبان جهان همه بدیدممثل تو بچابکی دگر نی
پیران جهان نشان ندادندچون تو دگری بهیچ قرنی
ای آنکه بباغ دلبری برچون قد خوش تو یک شجر نی
چندین شجر وفا نشاندمو ز وصل تو ذرهٔ ثمر نی
آوازهٔ من ز عرش بگذشتوز درد دلم ترا خبر نی
از رفتن من غمت نباشداز آمدن تو خود اثر نی
باز آیم اگر دهی اجازتای راحت جان من، و گر نی
شد موسم سبزه و تماشابرخیز و بیا بسوی صحرا
کان فتنه که روی خوب داردهرجا که نشست خاست غوغا
صاحبنظری که دید رویشدیوانهٔ عشق گشت و شیدا
دانی نکند قبول هرگزدیوانه حدیث مرد دانا
چشم از پی دیدن تو دارممن بیتو خسم کنار دریا
از جور رقیب تو ننالمخارست نخست بار خرما
سعدی غم دل نهفته میدارتا می نشوی ز غیر رسوا
گفتست مگر حسود با توزنهار مرو ازین پس آنجا
من نیز اگرچه ناشکیبمروزی دو برای مصلحت را
بربود جمالت ای مه نواز ماه شب چهارده ضو
چون میگذری بگو بطاوسگر جلوهکنان روی چنین رو
گر لاف زنم که من صبورمبعد از تو، حکایتست و مشنو
دستی ز غمت نهاده بر دلچشمی ز پیت فتاده در گو
یا از در عاشقان درون آییا از دل طالبان برون شو
زین جور و تحکمت غرض چیست؟بنیاد وجود ما کن و رو
یا مُتلف مُهجتی و نفسیالله یقیک مَحضر السو
با من چو جوی ندید معشوقنگرفت حدیث من بیکجو
گفتم کهنم مبین که روزیبینی که شود بخلعتی نو
در سایهٔ شاهِ آسمان قدرمه طلعت آفتاب پرتو
وز لفظ من این حدیث شیرینگر مینرسد بگوش خسرو
فریاد ز دست نقش و فریادزان دست که نقش مینگارد
یکروز بخوان حدیث سعدیباشد که بگیرد از تو پندی
زان رفتن و آمدن چگویممیآید و میروم من از هوش
لاشک چو بکوشم و نیابممن خود بضرورت از بن گوش
لیکن چو غرض بدست نایدگر خواهم و گر نه بعد ازین کوش
از طلعت تو حدیث شیرینگر مینرسد بگوش خوسرو
Comments
Loading comments…