تعالی الله چه رویست آن که گویی آفتابستی
کلیات سعدی — غزلیات
تعالیاله چه رویست آن که گوئی آفتابستیو گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی
اگر گل را نظر بودی چو نرگس تا جهان بیندز شرم رنگ رخسارش چو نیلوفر در آبستی
شبان خوابم نمیگیرد نه روز آرام و آسایشز چشم مست میگونش که پنداری بخوابستی
گر آن شاهد که من دانم بهر کس روی بنمایدفقیر از رقص در حالت خطیب از می خرابستی
چنان مستم که پنداری نماند امید هشیاریبهش بازآمدی مجنون اگر مست شرابستی
گر آن ساعد که او دارد بدی با رستم دستانبیک ساعت بیفکندی اگر افراسیابستی
بیار ای لعبت ساقی اگر تلخست و گر شیرینکه از دستت شکر باشد و گر خود زهر نابستی
کمال حسن رویت را مخالف نیست جز خویتدریغا آن لب شیرین اگر شیرین جوابستی
اگر دانی که تا هستم نظر با جز تو پیوستمپس آنگه بر من مسکین جفا کردن صوابستی
زمین تشنه را باران نبودی بعد ازین حاجتاگر چندانکه در چشمم سرشک اندر سحابستی
ز خاکم رشک میآید که بر سر مینهی پایشکه سعدی زیر نعلینت چه بودی گر ترابستی
Comments
Loading comments…