تو خود به صحبت امثال ما نپردازی

کلیات سعدی — غزلیات

تو خود بصحبت امثال ما نپردازینظر بحال پریشان ما نیندازی

وصال ما و شما دیر متفق گرددکه من اسیر نیازم تو صاحب نازی

کجا بصید ملخ همتت فرو آید؟بدین صفت که تو باز بلندپروازی

براستی که نه همبازی تو بودم منتو شوخ دیده مگس بین که میکند بازی

ز دست ترک خطائی کسی جفا چنداننمیبرد که من از دست ترک شیرازی

و گر هلاک منت درخورست باکی نیستقتیل عشق شهیدست و قاتلش غازی

کدام سنگدلست آنکه عیب ما گوید؟گر آفتاب ببینی چو موم بگدازی

میسرت نشود سرّ عشق پوشیدنکه عاقبت بکند رنگ روی غمازی

چه جرم رفت که با ما سخن نمیگوئی؟چه دشمنیست که با دوستان نمیسازی؟

من از فراق تو بیچاره سیل میرانممثال ابر بهار و تو خیل میتازی

هنوز با همه بد عهدیت دعا گویمکه گر بقهر برانی بلطف بنوازی

تو همچو صاحبدیوان مکن که سعدیرابیکره از نظر خویشتن بیندازی

Comments

Loading comments…