تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوری

کلیات سعدی — غزلیات

تو در کمند نیفتادهٔ و معذوریازان بقوت بازوی خویش مغروری

گر آنکه خرمن من سوخت با تو پردازدمیسرت نشود عاشقی و مستوری

بهشت روی من آن لعبت پریرخسارکه در بهشت نباشد بلطف او حوری

بگریه گفتمش ای سروقد سیم انداماگرچه سرو نباشد برو گل سوری

درشتخوئی و بدعهدی از تو نپسندندکه خوب منظری و دلفریب منظوری

تو در میان خلایق بچشم اهل نظرچنانکه در شب تاریک پارهٔ نوری

اگر بحسن تو باشد طبیب در آفاقکس از خدای نخواهد شفای رنجوری

ز کبر و ناز چنان میکنی بمردم چشمکه بیشراب گمان میبرد که مخموری

من از تو دست نخواهم ببیوفائی داشتتو هر گناه که خواهی بکن که معذوری

ز چند گونه سخن رفت و در میان آمدحدیث عاشقی و مفلسی و مهجوری

بخنده گفت که سعدی سخن دراز مکنمیان تهی و فراوان سخن چو طنبوری

چو سایه هیچکست آدمی که هیچش نیستمرا ازین چه که چون آفتاب مشهوری؟

Comments

Loading comments…