تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمی‌باشد

کلیات سعدی — غزلیات

ترا خود یکزمان با ما سر صحرا نمیباشدچو شَمست خاطر رفتن بجز تنها نمیباشد

دو چشم از ناز در پیشت فراغ از حال درویشتمگر کز خوبی خویشت نگه در ما نمیباشد

ملک یا چشمهٔ نوری پری یا لعبت حوریکه بر گلبن گل سوری چنین زیبا نمیباشد

پریروئی و مه‌پیکر سمن‌بوئی و سیمین‌برعجب کز حسن رویت در جهان غوغا نمیباشد

چو نتوان ساخت بی رویت بباید ساخت با خویتکه ما را از سر کویت سر دروا نمیباشد

مرو هر سوی و هر جاگه که مسکینان نیند آگهنمی‌بیند کست ناگه که او شیدا نمیباشد

جهانی در پیت مفتون بجای آب گریان خونعجب میدارم از هامون که چون دریا نمیباشد

همه شب میپزم سودا ببوی وعدهٔ فرداشب سودای سعدی را مگر فردا نمیباشد؟

چرا بر خاک این منزل نگریم تا بگیرد گلولیکن با تو آهن دل دمم گیرا نمیباشد

Comments

Loading comments…