تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
کلیات سعدی — غزلیات
ترا سماع نباشد که سوز عشق نبودگمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
چو هر چه میرسد از دست اوست، فرقی نیستمیان شربت نوشین و تیغ زهرآلود
نسیم باد صبا بوی یار من داردچو باد خواهم ازین پس ببوی او پیمود
همیگذشت و نظر کردمش بگوشهٔ چشمکه یکنظر بربایم مرا ز من بربود
بصبر خواستم احوال عشق پوشیدندگر بگل نتوانستم آفتاب اندود
سوار عقل که باشد که پشت ننمایددر آنمقام که سلطان عشق روی نمود؟
پیام ما که رساند بخدمتش که رضارضای تست گرم خسته داری ار خشنود
شبی نرفت که سعدی بداغ عشق نگفتدگر شب آمد و کی بیتو روز خواهد بود؟
Comments
Loading comments…