تو پری زاده ندانم ز کجا میآیی
کلیات سعدی — غزلیات
تو پری زاده ندانم ز کجا میآئیکادمیزاده نباشد بچنین زیبائی
راست خواهی نه حلالست که پنهان دارندمثل این روی و، نشاید که بکس بنمائی
سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغنتواند که کند دعوی همبالائی
در سراپای وجودت هنری نیست که نیستعیبت آنست که بر بنده نمیبخشائی
بخدا بر تو که خون من بیچاره مریزکه من آن قدر ندارم که تو دست آلائی
بی رخت چشم ندارم که جهانی بینمبدو چشمت که ز چشمم مرو ای بینائی
نه مرا حسرت جاهست و نه اندیشهٔ مالهمه اسباب مهیاست تو در میبائی
بر من از دست تو چندانکه جفا میآیدخوشتر و خوبتر اندر نظرم میآئی
دیگری نیست که مهر تو درو شاید بستچاره بعد از تو ندانیم بجز تنهائی
ور بخواری ز در خویش برانی ما راهمچنان شکر کنیمت که عزیز مائی
من ازین در بجفا روی نخواهم پیچیدگر ببندی تو بروی من و گر بگشائی
چکند داعی دولت که قبولش نکنندما حریصیم بخدمت تو نمیفرمائی
سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببردبچنین زیور معنی که تو میآرائی
باد نوروز که بوی گل و سنبل داردلطف این باد ندارد که تو میپیمائی
Comments
Loading comments…