جان من جان من فدای تو باد

کلیات سعدی — غزلیات

جان من جان من فدای تو بادهیچت از دوستان نیاید یاد

میروی و التفات می‌نکنیسرو هرگز چنین نرفت آزاد

آفرین خدای بر پدریکه تو پرورد و مادری که تو زاد

بخت نیکت بمنتهای امیدبرساناد و چشم بد مرساد

تا چه کرد آنکه نقش روی تو بستکه دَرِ فتنه بر جهان بگشاد؟

من بگیرم عنانِ شه روزیگویم از دست خوبرویان داد

تو بدین چشم مست و پیشانیدل ما بازپس نخواهی داد

عقل با عشق بر نمیآیدجور مزدور میبرد استاد

آنکه هرگز بر آستانهٔ عشقپای ننهاده بود، سر بنهاد

روی در خاک رفت و سر نه عجبکه رود هم درین هوس بر باد

مرغ وحشی که می‌رمید از قیدبا همه زیرکی بدام افتاد

همه از دست غیر ناله کنندسعدی از دست خویشتن فریاد

روی گفتم که در جهان بنهمگردم از قید بندگی آزاد

که نه بیرون پارس منزل هستشام و رومست و بصره و بغداد

دست از دامنم نمیداردخاک شیراز و آب رکناباد

خسروا گر تو داد من ندهیجان شیرین خود دهم بر باد

Comments

Loading comments…