جان ندارد هر که جانانیش نیست
کلیات سعدی — غزلیات
جان ندارد هر که جانانیش نیستتنگ عیشست آنکه بستانیش نیست
هر که را صورت نبندد سرّ عشقصورتی دارد ولی جانیش نیست
گر دلی داری بدلبندی بدهضایع آن کشور که سلطانیش نیست
کامران آن دل که محبوبیش هستنیکبخت آن سر که سامانیش نیست
چشم نابینا زمین و آسمانزان نمیبیند که انسانیش نیست
عارفان درویش صاحب درد راپادشا خوانند گر نانیش نیست
ماجرای عقل پرسیدم ز عشقگفت معزولست و فرمانیش نیست
درد عشق از تندرستی خوشترستگر چه بیش از صبر درمانیش نیست
هر که را با ماهروئی سرخوشستدولتی دارد که پایانیش نیست
خانه زندانست و تنهائی ضلالهر که چون سعدی گلستانیش نیست
Comments
Loading comments…