جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت
کلیات سعدی — غزلیات
جان و تنم ایدوست فدای تن و جانتموئی نفروشم بهمه ملک جهانت
شیرینتر ازین لب نشیندم که سخن گفتتو خود شکری یا عسلست آب دهانت؟
یکروز عنایت کن و تیری بمن اندازباشد که تفرّج بکنم دست و کمانت
گر راه بگردانی و گر روی بپوشیمن مینگرم گوشهٔ چشم نگرانت
بر سرو نباشد رخ چون ماه منیرتبر ماه نباشد قد چون سرو روانت
آخر چه بلائی تو که در وصف نیائیبسیار بگفتیم و نکردیم بیانت
هر کس که ملامت کند از عشق تو ما رامعذور بدارند چو بینند عیانت
حیفست چنین روی نگارین که بپوشیسودی بمساکین رسد آخر چه زیانت؟
بازآی که در دیده بماندست خیالتبنشین که بخاطر بگرفتست نشانت
بسیار نباشد دلی از دست بدادناز جان رمقی دارم و هم برخی جانت
دشنام کرم کردی و گفتی و شنیدمخرّم تن سعدی که برآمد بزبانت
گر عیب کند بیخبر از حسن تو ما رامعذور بدارد چو ببیند بعیانت
Comments
Loading comments…