خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
کلیات سعدی — غزلیات
خبرت خرابتر کرد جراحت جدائیچو خیال آب روشن که بتشنگان نمائی
تو چه ارمغانی آری که بدوستان فرستی؟چه ازین به ارمغانی که تو خویشتن بیائی؟
بشدی و دل ببردیّ و بدست غم سپردیشب و روز در خیالی و ندانمت کجائی؟
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتمنه عجب که خوبرویان بکنند بیوفائی
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانمکه جفا کنم، ولیکن نه تو لایق جفائی
چکنند اگر تحمل نکنند زیردستانتو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشائی
سخنی که با تو دارم بنسیم صبح گفتمدگری نمیشناسم تو ببر که آشنائی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحتبرو ای فقیه و با ما مفروش پارسائی
تو که گفته تأمل نکنم جمال خوبانبکنی اگر چو سعدی نظری بیازمائی
در چشم بامدادان ببهشت برگشودننه چنان لطیف باشد که بدوست برگشائی
Comments
Loading comments…