خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

کلیات سعدی — غزلیات

خبرت هست که بیروی تو آرامم نیستطاقت بار فراق این همه ایّامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد؟سر موئی بغلط در همه اندامم نیست

میل آن دانهٔ خالم نظری بیش نبودچون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودنبامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آنروز که بر کردم و رویت دیدمبهمین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکندور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر بجنگم بدر آیند و خلافمنکه در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه بزرق آمده‌ام تا بملامت برومبندگی لازم اگر عزّت و اکرامم نیست

بخدا و بسراپای تو کز دوستیتخبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنیبدو چشم تو که چشم از تو بانعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشدهر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

Comments

Loading comments…