خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
کلیات سعدی — غزلیات
خبر از عیش ندارد که ندارد یاریدل نخوانند که صیدش نکند دلداری
جان بدیدار تو یک روز فدا خواهم کردتا دگر برنکنم دیده بهر دیداری
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرمتو به از من بتر از من بکشی بسیاری
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببردسوزنی باید کز پای برآرد خاری
می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مستنگذاری که ز پیشت برود هشیاری
میروی خرم و خندان و نگه مینکنیکه نگه میکند از هر طرفت غمخواری
خبرت هست که خلقی ز غمت بیخبرند؟حال افتاده نداند که نیفتد باری
سرو آزاد ببالای تو میماند راستلیکنش با تو میسر نشود رفتاری
مینماید که سر عربده دارد چشمتمست خوابش نبرد تا نکند آزاری
سعدیا دوست نبینی و بوصلش نرسیمگر آنوقت که خود را ننهی مقداری
Comments
Loading comments…