خستهی تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت
کلیات سعدی — غزلیات
خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم بغایتایصبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟
بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم راهمچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت
یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگوئیگرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت
ای صبا آرام جانی چون رسی آنجا که دانیهم بکن گر میتوانی یک مهم ما کفایت
آن بت چین و خطا را آن نگار بیوفا راگو بکن باری خدا را جانب یاری رعایت
شحنهٔ هجر تو هر دم میبرد صبرم بیغماداد خود را هم ستانم گر کند وصلت حمایت
جانستانی دلربائی پس ز من جوئی جدائیخود بشیر بیوفائی پروریدستست دایت
آن شکایتها که دارم از تو هم پیش تو گویمنی چگویم چون ندارد قصهٔ هجران نهایت؟
در هوای زلف بستت(؟) در فریب چشم مستتساکن میخانه گردد زاهد صاحب ولایت
هرکسی را دلربائی همچو ذرّه در هوائیقبلهٔ هرکس بجائی قبلهٔ سعدی سرایت
Comments
Loading comments…