خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار
کلیات سعدی — غزلیات
خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خارچون نتواند کشید دست در آغوش یار
گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوستمن نتوانم گرفت بر سر آتش قرار
آتش آهست و دود میرودش تا بسقفچشمهٔ چشمست و موج میزندش بر کنار
گر تو ز ما فارغی ما بتو مستظهریمور تو ز ما بی نیاز ما بتو امیدوار
ای که بیاران غار مشتغلی دوستکامغمزدهٔ بر درست چون سگ اصحاب غار
این همه بار احتمال میکنم و میروماشتر مست از نشاط گرم رود زیر بار
ما سپر انداختیم گردن تسلیم پیشگر بکشی حاکمی ور بدهی زینهار
تیغ جفا گر زنی ضرب تو آسایشستروی ترش گر کنی تلخ تو شیرین گوار
سعدی اگر داغ عشق در تو مؤثر شودفخر بود بنده را داغ خداوندگار
Comments
Loading comments…