خنک آن روز که در پای تو جان اندازم
کلیات سعدی — غزلیات
خنک آنروز که در پای تو جان اندازمعقل در دمدمهٔ خلق جهان اندازم
نامهٔ حسن تو بر عالم و جاهل خوانمنامت اندر دهن پیر و جوان اندازم
تا کی این پردهٔ جانسوز پس پرده زنمتا کی این ناوک دلدوز نهان اندازم
دردنوشان غمترا چو شود مجلس گرمخویشتن را بطفیلی بمیان اندازم
تا نه هر بیخبری وصف جمالت گویدسنگ تعظیم تو در راه بیان اندازم
گر بمیدان محاکای تو جولان یابمگوی دل در خم چوگان زبان اندازم
گردنانرا بسرانگشت قبولت ره نیستچون قلم هستی خود را سر ازان اندازم
یاد سعدی کن و جان دادن مشتاقان بینحق علیمست که لبیک زنان اندازم
Comments
Loading comments…