خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست

کلیات سعدی — غزلیات

خورشید زیر سایهٔ زلف چو شام اوستطوبی غلام قدّ صنوبر خرام اوست

آن قامتست نی بحقیقت قیامتستزیرا که رستخیز من اندر قیام اوست

بر مرگ دل خوشست درین واقعه مراکب حیوة در لب یاقوت فام اوست

بوی بهار میدمدم یا نسیم صبحباد بهشت میگذرد یا پیام اوست

دل عشوه میفروخت که من مرغ زیرکماینک فتاده در سر زلف چو دام اوست

بیچاره مانده‌ام همه روزی بدام اووینک فتاده‌ام بغریبی که کام اوست

هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شودتا خود غلام کیست که سعدی غلام اوست

Comments

Loading comments…