خوش می‌روی به تنها تن‌ها فدای جانت

کلیات سعدی — غزلیات

خوش میروی بتنها تنها فدای جانتمدهوش میگذاری یاران مهربانت

آئینهٔ طلب کن تا روی خود ببینیوز حسن خود بماند انگشت در دهانت

قصد شکار داری یا اتفاق بستانعزمی درست باید تا میکشد عنانت

ایگلبن خرامان با دوستان نگه کنتا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت

رخت سرای عقلم تاراج شوق کردیای دزد آشکارا می‌بینم از نهانت

هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیردپیکان غمزه در دل زابروی چون کمانت

دانی چرا نخفتم؟ تو پادشاه حسنیخفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت

ما را نمی‌برازد با وصلت آشنائیمُرغی لبق‌تر از من باید هم آشیانت

من آب زندگانی بعد از تو می‌نخواهمبگذار تا بمیرم بر خاک آستانت

من فتنهٔ زمانم وآن دوستان که داریبیشک نگاه دارند از فتنهٔ زمانت

سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمنور دشمنی بباشد با هر که در جهانت

Comments

Loading comments…