دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بری

کلیات سعدی — غزلیات

دانمت آستین چرا پیش جمال میبریرسم بود کز آدمی روی نهان کند پری

معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظرکبر رها نمیکند کز پس و پیش بنگری

آمدمت که بنگرم باز نظر بخود کنمسیر نمیشود نظر بس که لطیف منظری

غایت کام و دولتست آنکه بخدمتت رسیدبنده میان بندگان بسته میان بچاکری

روی بخاک مینهم گر تو هلاک میکنیدست ببند میدهم گر تو اسیر میبری

هرچه کنی تو برحقی حاکم و دست مطلقیپیش که داوری برند از تو که خصم و داوری؟

بنده اگر بسر رود در طلبت کجا رسدگر نرسد عنایتی در حق بنده آن سری

گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شودمیروی و مقابلی غایب و در تصوری

جان بدهند و در زمان زنده شوند عاشقانگر بکشی و بعد از آن بر سر کشته بگذری

سعدی اگر هلاک شد عمر تو باد و دوستانملک یمین خویشرا گر بکشی چه غم خوری

Comments

Loading comments…