دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
کلیات سعدی — غزلیات
دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیستگر دردمند عشق بنالد غریب نیست
دانند عاقلان که مجانین عشق راپروای قول ناصح و پند ادیب نیست
هر کو شراب عشق نخوردست و دُرد دَردآنست کز حیات جهانش نصیب نیست
در مشک و عود و عنبر و امثال طیباتخوشتر ز بویدوست دگر هیچ طیب نیست
صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بودورنه چو در کمند بمیرد عجیب نیست
گر دوست واقفست که بر من چه میرودباک از جفای دشمن و جور رقیب نیست
بگریست چشم دشمن من بر حدیث منفضل از غریب هست و وفا در قریبنیست
ز خنده گل چنان بقفا اوفتاده بازکو را خبر ز مشغلهٔ عندلیب نیست
سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری؟هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست
Comments
Loading comments…