در عهد تو ای نگار دلبند

کلیات سعدی — غزلیات

در عهد تو ای نگار دلبندبس عهد که بشکنند و سوگند

بر جان ضعیف آرزومندزین بیش جفا و جور مپسند

من چون تو دگر ندیده‌ام خوبمنظور جهانیان و محبوب

دیگر نرود به هیچ مطلوبخاطر که گرفت با تو پیوند

ما را هوس تو کس نیاموختپروانه بجهد خویشتن سوخت

عشق آمد و چشم عقل بر دوختشوق آمد و بیخ صبر برکند

دوران تو نادر اوفتادستکاین حسن خدا به کس ندادست

در هیچ زمانهٔ نزادستمادر بجمال چون تو فرزند

ای چشم و چراغ دیده و حیخون ریختنم چه می‌کنی هی

این جور که می‌بریم تا کیوین صبر که می‌کنیم تا چند؟

هر لحظه بسر در آیدم دودفریاد و جزع نمیکند سود

افتادم و مصلحت چنین بودبی‌بند نگیرد آدمی بند

دل رفت و عنان طاقت از دستسیل آمد و ره نمیتوان بست

من نیستم ار کسی دگر هستاز دوست بیاد دوست خرسند

مهر تو نگار سرو قامتبر من رقمست تا قیامت

با دست به گوش من ملامتواندوه فراق کوه الوند

دل در طلب تو رفت و دینمجان نیز طمع کنی یقینم

مستوجب این و بیش ازینمباشد که چو مردم خردمند

Comments

Loading comments…