در من این عیب قدیمست و به در مینرود
کلیات سعدی — غزلیات
در من این عیب قدیمست و بدر مینرودکه مرا بی می و معشوق بسر مینرود
صبرم از دوست مفرمای و تعنت بگذارکاین بلائیست که از طبع بشر مینرود
مرغ مألوف که با خانه خدا اُنس گرفتگر بسنگش بزنی جای دگر مینرود
عجب از دیدهٔ گریان منت میآید؟عجب آنست کزو خون جگر مینرود
من ازین باز نیایم که گرفتم در پیشاگرم میرود از پیش اگر مینرود
خواستم تا نظری بنگرم و بازآیمگفت ازین کوچه ما راه بدر مینرود
جور معشوق چنان نیست که الزام رقیبگوئی ابریست که از پیش قمر مینرود
تا تو منظور پدید آمدی ای فتنهٔ پارسهیچ دل نیست که دنبال نظر مینرود
زخم شمشیر غمت را بشکیبائی و عقلچند مرهم بنهادیم و اثر مینرود
ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیممهر مهریست که چون نقش حجر مینرود
موضعی در همه آفاق ندانم امروزکز حدیث من و حسن تو خبر مینرود
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان سعدیچند گوئی؟ مگس از پیش شکر مینرود
Comments
Loading comments…