در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
کلیات سعدی — غزلیات
در من این هست که صبرم ز نکورویان نیستزرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست
ای که منظور ببینیّ و تأمل نکنیگر تو را قوّت این هست مرا امکان نیست
ترک خوبان خطا عین صوابست ولیکچکند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست
من دگر میل بصحرا و تماشا نکنمکه گلی همچو رخ تو بهمه بستان نیست
ای پریروی ملک صورت زیبا سیرتهر که با مثل تو اُنسش نبود انسان نیست
چشم بر کرده بسی خلق که نابینااندمَثل صورت دیوار که در وی جان نیست
درد دل با تو همان به که نگوید درویشای برادر که ترا درد دلی پنهان نیست
آنکه من در قلم قدرت او حیرانمهیچ مخلوق ندانم که درو حیران نیست
سعدیا عمر گرانمایه بپایان آمدهمچنان قصهٔ سودای ترا پایان نیست
Comments
Loading comments…