دست با سرو روان چون نرسد در گردن

کلیات سعدی — غزلیات

دست با سرو روان چون نرسد در گردنچارهٔ نیست بجز دیدن و حسرت خوردن

آدمیرا که طلب هست و توانائی نیستصبر اگر هست و گر نیست بباید کردن

بند بر پای توقف چکند گر نکندشرط عشقست بلا دیدن و پای افشردن

روی در خاک در دوست بباید مالیدچون میسر نشود روی بروی آوردن

نیم جانی چه بود تا ندهد دوست بدوستکه بصد جان دل جانان نتوان آزردن

سهل باشد سخن سخت که خوبان گویندجور شیرین دهنان تلخ نباشد بردن

هیچ شک می‌نکنم کاهوی مشکین تتارشرم دارد ز تو مشکین خط آهوگردن

روزی اندر سر کار تو کنم جان عزیزپیش بالای تو باری چو بباید مردن

سعدیا دیده نگهداشتن از صورت خوبنه چنانست که دل دادن و جان پروردن

Comments

Loading comments…