دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

کلیات سعدی — غزلیات

دست بجان نمیرسد تا بتو برفشانمشبر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش؟

قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه راگرد دَرِ امید تو چند بسر دوانمش؟

ایمنی از خروش من گر بجهان دراوفتدفارغی از فغان من گر بفلک رسانمش

آهِ دریغ و آب چشم ار چه موافق منندآتش عشق آنچنان نیست که وانشانمش

هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شدخون شد و دمبدم همی از مژه میچکانمش

عمر منست زلف تو بو که دراز بینمشجان منست لعل تو بو که بلب رسانمش

لذّت وقتهای خوش قدر نداشت پیش منگر پس ازین دمی چنان یابم قدر دانمش

نیست زمام کام دل در کف اختیار منگر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش

عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی منبس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش

تن بقضا سپرده‌ام پای رضا فشرده‌امگر بروم کجا روم چاره جزین ندانمش

پنجهٔ قصد دشمنان می‌نرسد بخون منوین که بلطف میکشد منع نمی‌توانمش

Comments

Loading comments…