دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند

کلیات سعدی — غزلیات

دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمندسروران بر در سودای تو خاک قدمند

شهری اندر هوست سوخته در آتش عشقخلقی اندر طلبت غرقهٔ دریای غمند

خون صاحبنظران ریختی ای کعبهٔ حسنقتل اینان که روا داشت که صید حرمند؟

صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیبزلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند

گاهگاهی بگذر در صف دلسوختگانتا ثنائیت بگویند و دعائی بدمند

هر خم از جَعد پریشان تو زندان دلیستتا نگوئی که اسیران کمند تو کمند

حرفهای خط موزون تو پیرامن رویگوئی از مشک سیه بر گل سوری رقمند

در چمن سرو ستادست و صنوبر خاموشکه اگر قامت زیبا ننمائی بچمند

زین امیران ملاحت که تو بینی بر کسبشکایت نتوان رفت که خصم و حکمند

بندگان را نه گزیرست ز حُکمت نه گریزچه کنند؟ ار بکشی ور بنوازی خدمند

جور دشمن چکند گر نکشد طالب دوست؟گنج و مار و گل و خار و غم و شادی بهمند

غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفسنشناسی که جگرسوختگان در المند

تو سبکبارِ قویحال کجا دریابیکه ضعیفان غمت بارکشان ستمند؟

سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزدسست عهدان ارادت ز ملامت برمند

Comments

Loading comments…