دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
کلیات سعدی — غزلیات
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفتغمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
خال مشکین تو از بنده چرا در خط شدمگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت
دوش چون مشعلهٔ شوق تو بگرفت وجودسایهٔ در دلم انداخت که صد جا بگرفت
بدم سرد سحرگاهی من بازنشستهر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت
الغیاث از من دل سوخته ای سنگیندلدر تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت
دل شوریدهٔ ما عالم اندیشهٔ ماستعالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت
بربود اندُه تو صبرم و نیکو بربودبگرفت انده تو جانم و زیبا بگرفت
دل سعدی همه ز ایام بلا پرهیزدسر زلف تو ندانم بچه یارا بگرفت؟
دوش چون مشعله درد تو در گرد جهانسایهٔ در دلم انداخت بصد جا بگرفت
Comments
Loading comments…