دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم

کلیات سعدی — غزلیات

دلم تا عشقباز آمد درو جز غم نمی‌بینمدلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم

دمی با همدمی خرّم ز جانم بر نمی‌آیددمم با جان برآید چونکه یک همدم نمی‌بینم

مرا رازیست اندر دل بخون دیده پروردهولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

قناعت میکنم با درد چون درمان نمی‌یابمتحمل میکنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خرّما آندل که هست از عشق بیگانهکه من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بسکه میگریمچرا گریم کزان حاصل برون از نم نمی‌بینم؟

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرونشدبامید دمی با دوست وآن دم هم نمی‌بینم

Comments

Loading comments…