دل دیوانگیم هست و سر ناباکی
کلیات سعدی — غزلیات
دل دیوانگیم هست و سر ناباکیکه نه کاریست شکیبائی و اندهناکی
سر بخمخانهٔ تشنیع فرو خواهم بردخرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی
دست در دل کن و هر پرده پندار که هستبدر ای سینه که از دست ملامت چاکی
تا بنخجیر دل سوختگان کردی میلهر زمان بسته دلی سوخته بر فتراکی
انت ریان و کم حولک قلب صادانت فرحان و کم نحوک طرف باکی
یا رب آن آب حیاتست بدان شیرینییا رب آن سرو روانست بدان چالاکی
جامهٔ پهنتر از کارگه امکانیلقمهٔ بیشتر از حوصلهٔ ادراکی
در شکنج سر زلف تو دریغا دل منکه گرفتار دو مارست بدین ضحاکی
آه من باد بگوش تو رساند هرگزکه نه ما بر سر خاکیم و تو بر افلاکی؟
الغیاث از تو که هم دردی و هم درمانیزینهار از تو که هم زهری و هم تریاکی
سعدیا آتش سودای تو را آبی بسباد بیفایده مفروش که مشتی خاکی
هر زمان تشنهٔ انداخته در غرقابیهر نفس کشتهٔ آویخته بر فتراکی
Comments
Loading comments…