دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
کلیات سعدی — غزلیات
دوشم آن سنگدل پریشان داشتیار دل برده دست بر جان داشت
دیده دُر میفشاند در دامنگوئیا آستین مرجان داشت
اندرونم ز شوق میسوزدور ننالیدمی چه درمان داشت؟
مینپنداشتم که روز شودتا بدیدم سحر که پایان داشت
در باغ بهشت بگشودندباد گوئی کلید رضوان داشت
غنچه دیدم که از نسیم صباهمچو من دست در گریبان داشت
که نه تنها منم ربودهٔ عشقهر گلی بلبلی غزلخوان داشت
رازم از پرده برملا افتادچند شاید بصبر پنهان داشت
سعدیا ترک جان بباید گفتکه بیکدل دو دوست نتوان داشت
Comments
Loading comments…