دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت

کلیات سعدی — غزلیات

دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشتابر چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت

در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شدبا پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت

کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دلشحنهٔ عشقت سرای عقل در طبطاب داشت

نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجودتا سحر تسبیح‌گویان روی در محراب داشت

دیده‌ام میجست و گفتندم نبینی روی دوستخود درفشان بود چشمم کاندرو سیماب داشت

زآسمان آغاز کارم سخت شیرین مینمودکی گمان بردم که شهد آلوده زهر ناب داشت

سعدی این ره مشکل افتادست در دریای عشقاول آخر در صبوری اندکی پایاب داشت

روزگار عشق خوبان شهد فایق مینمودباز دانستم که شهد آلوده زهر ناب داشت

Comments

Loading comments…