دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری
کلیات سعدی — غزلیات
دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاریو گر نه فتنه ندیدی بخواب بیداری
زمانه با تو چه دعوی کند ببدمهری؟سپهر با تو چه پهلو زند بغداری؟
معلمت همه شوخی و دلبری آموختبدوستیت وصیت نکرد و دلداری
چو گل لطیف، ولیکن حریف او باشیچو زر عزیز، ولیکن به دست اغیاری
بصید کردن دلها چه شوخ و شیرینیبخیره کشتن تنها چه جلد و عیاری
دلم ربودی و جان میدهم بطیبت نفسکه هست راحت درویش در سبکباری
گر افتدت گذری بر وجود کشتهٔ عشقسخن بگوی که در جسم مرده جان آری
گرت ارادت باشد بشورش دل خلقبشور زلف که در هر خمی دلی داری
چو بت بکعبه نگونسار بر زمین افتدبپیش قبلهٔ رویت بتان فرخاری
دهان پرشکرت را مثل بنقطه زنندکه روی چون قمرت شمسهایست پرگاری
بگرد نقطهٔ سرخت عذار سبز چنانکه نیم دایرهٔ برکشند زنگاری
هزار نامه پیاپی نویسمت که جواباگرچه تلخ دهی در سخن شکرباری
ز خلق گوی لطافت تو بردهٔ امروزبخوبروئی و سعدی بخوب گفتاری
Comments
Loading comments…