دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
کلیات سعدی — غزلیات
دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزندهزار فتنه بهر گوشهٔ برانگیزند
چگونه انس نگیرند با تو آدمیانکه از لطافت خوی تو وحش نگریزند
چنانکه در رخ خوبان حلال نیست نظرحلال نیست که از تو نظر بپرهیزند
غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسنبسر سزاست که پیشش بپای برخیزند
تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرسکز اشتیاق جمالت چه اشک میریزند
قرار عقل برفت و مجال صبر نماندکه چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند
مرا مگوی نصیحت که پارسائی و عشقدو خصلتند که با یکدگر نیامیزند
رضا بحکم قضا اختیار کن سعدیکه شرط نیست که با زورمند بستیزند
Comments
Loading comments…