دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران

کلیات سعدی — غزلیات

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاراندو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران

نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکشچو سیل از سر گذشت آنرا چه میترسانی از باران؟

گر آنساقی که مستانراست هشیاران بدیدندیز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران

گرم با صالحان بیدوست فردا در بهشت آرندهمان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران

چه بویست اینکه عقل از من ببرد و صبر و هشیاریندانم باغ فردوسست یا بازار عطاران

تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانیبمصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران

الا ای باد شبگیری بگوی آنماه مجلس راتو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران

گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسدبگو خوابش نمیگیرد بشب از دست عیاران

گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کننپندارم که بد باشد جزای خوبکرداران

کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کنرها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران

Comments

Loading comments…