ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
کلیات سعدی — غزلیات
ذوقی چنان ندارد بیدوست زندگانیدودم بسر برآمد زین آتش نهانی
شیراز در نبستست از کاروان ولیکنما را نمیگشایند از قید مهربانی
اشتر که اختیارش در دست خود نباشدمیبایدش کشیدن باری بناتوانی
خون هزار وامق خوردی بدلفریبیدست از هزار عذرا بردی بدلستانی
صورت نگار چینی بیخویشتن بماندگر صورتت ببیند سر تا بسر معانی
ای بر در سرایت غوغای عشقبازانهمچون بر آب شیرین آشوب کاروانی
تو فارغی و عشقت بازیچه مینمایدتا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی
میگفتمت که جانی دیگر دریغم آیدگر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی
سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثیصبحی چو در کناری شمعی چو در میانی
اول چنین نبودی باری حقیقتی شددی حظ نفس بودی امروز قوت جانی
شهر آن تست و شاهی فرمای هر چه خواهیگر بیعمل ببخشی ور بیگنه برانی
روی امید سعدی بر خاک آستانستبعد از تو کس ندارد یا غایةالامانی
Comments
Loading comments…