راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
کلیات سعدی — غزلیات
راستی گویم بسروی ماند این بالای تودر عبارت مینیاید چهرهٔ زیبای تو
چون تو حاضر میشوی من غایب از خود میشومبسکه حیران میبماند وهم در سیمای تو
کاشکی صد چشم ازین بیخوابتر بودی مراتا نظر میکردمی در منظر زیبای تو
ایکه در دل جایداری بر سر چشمم نشینکاندران بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو
گر ملامت میکنندم ور قیامت میشودبنده سر خواهد نهاد آنگه ز سر سودای تو
در ازل رفتست ما را با تو پیوندی که هستافتقار ما نه امروزست و استغنای تو
گر بخوانی پادشاهی ور برانی بندهایمرای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش رانفس ما قربان تست و رخت ما یغمای تو
ما سراپای ترا ای سروتن چون جان خویشدوست میداریم و گر سر میرود در پای تو
وین قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیستحدّ زیبائی ندارد خاصه بر بالای تو
Comments
Loading comments…