رفتی و نمی‌شوی فراموش

کلیات سعدی — غزلیات

رفتی و نمیشوی فراموشمیآئی و میروم من از هوش

سحرست کمان ابروانتپیوسته کشیده تا بناگوش

پایت بگذار تا ببوسمچون دست نمیرسد بآغوش

جور از قبلت مقام عدلستنیش سخنت مقابل نوش

بیکار بود که در بهارانگویند بعندلیب مخروش

دوش آن غم دل که می‌نهفتمباد سحرش ببرد سرپوش

آن سیل که دوش تا کمر بودامشب بگذشت خواهد از دوش

شهری متحدّثان حسنتالّا متحیران خاموش

بنشین که هزار فتنه برخاستاز حلقهٔ عارفان مدهوش

آتش که تو میکنی مُحالستکاین دیگ فرونشیند از جوش

بلبل که بدست شاهد افتادیاران چمن کند فراموش

ای خواجه برو بهرچه دارییاری بخر و بهیچ مفروش

گر توبه دهد کسی ز عشقتاز من بنیوش و پند منیوش

سعدی همه ساله پند مردممیگوید و خود نمیکند گوش

Comments

Loading comments…