رفتی و همچنان به خیال من اندری

کلیات سعدی — غزلیات

رفتی و همچنان بخیال من اندریگوئی که در برابر چشمم مصوری

فکرم بمنتهای جمالت نمیرسدکز هر چه در خیال من آمد نکوتری

مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشتتا ظن برم که روی تو ماهست یا پری

تو خود فرشتهٔ نه ازین گل سرشتهٔگر خلق از آب و خاک تو از مشک و عنبری

ما را شکایتی ز تو گر هست هم بتستکز تو بدیگری نتوان برد داوری

با دوست کنج فقر بهشتست و بوستانبیدوست خاک بر سر جاه و توانگری

تا دوست در کنار نباشد بکام دلاز هیچ نعمتی نتوانی که برخوری

گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیستزیرا که تو عزیزتر از چشم در سری

چندانکه جهد بود دویدیم در طلبکوشش چه سود چون نکند بخت یاوری؟

سعدی بوصل دوست چو دستت نمیرسدباری بیاد دوست زمانی بسر بری

Comments

Loading comments…