رفیق مهربان و یار همدم

کلیات سعدی — غزلیات

رفیق مهربان و یار همدمهمه کس دوست میدارند و من هم

نظر با نیکوان رسمیست معهودنه این بدعت من آوردم بعالم

تو گر دعوی کنی پرهیزگاریمصدّق دارمت والله اعلم

و گر گوئی که میل خاطرم نیستمن این دعوی نمیدارم مسلم

حدیث عشق اگر گوئی گناهستگناه اول ز حوّا بود و آدم

گرفتار کمند ماهرویاننه از مدحش خبر باشد نه از ذم

چو دست مهربان بر سینهٔ ریشبگیتی در ندارم هیچ مرهم

بگردان ساقیا جام لبالببیاموز از فلک دور دمادم

اگر دانی که دنیا غم نیرزدبروی دوستان خوشباش و خرّم

غنیمت دان اگر دانی که هر روزز عمر مانده روزی میشود کم

منه دل بر سرای عمر سعدیکه بنیادش نه بنیادیست محکم

برو شادی کن ای یار دل افروزچو خاکت میخورد چندین مخور غم

عمارت با سرای دیگر اندازکه دنیا را نه بنیادیست محکم

منه دل بر وفای دهر سعدینه از ضحاک ماندست و نه از جم

Comments

Loading comments…