روزگاریست که سودازده روی توام

کلیات سعدی — غزلیات

روزگاریست که سودا زدهٔ روی توامخوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام

بدو چشم تو که شوریده‌تر از بخت منستکه بروی تو من آشفته‌تر از موی توام

نقد هر عقل که در کیسهٔ پندارم بودکمتر از هیچ برآمد بترازوی توام

همدمی نیست که گوید سخنی پیش منتمحرمی نیست که آرد سخنی سوی توام

چشم بر هم نزنم گر تو بتیرم بزنیلیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام

زین سبب خلق جهانند مرید سخنمکه ریاضت کش محراب دو ابروی توام

دست موتم نکند میخ سراپردهٔ عمرگر سعادت بزند خیمه بپهلوی توام

تو مپندار کزین در بملامت برومکه گرم تیغ زنی بندهٔ بازوی توام

سعدی از پردهٔ عشاق چه خوش میگویدترک من پرده برانداز که هندوی توام

عاشق از تیر اجل روی بگرداند و منمی‌بترسم که بدوزد نظر از روی توام

Comments

Loading comments…