روز وصلم قرار دیدن نیست

کلیات سعدی — غزلیات

روز وصلم قرار دیدن نیستشب هجرانم آرمیدن نیست

طاقت سر بریدنم باشدوز حبیبم سرِ بریدن نیست

مطرب از دست من بجان آمدکه مرا طاقت شنیدن نیست

دست بیچاره چون بجان نرسدچاره جز پیرهن دریدن نیست

ما خود افتادگان مسکینیمحاجت دام گستریدن نیست

دست در خون عاشقان داریحاجت تیغ برکشیدن نیست

با خداوندگاری افتادمکش سر بنده پروریدن نیست

گفتم ای بوستان روحانیدیدن میوه چون گزیدن نیست

گفت سعدی خیال خیره مبندسیب سیمین برای چیدن نیست

Comments

Loading comments…