زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
کلیات سعدی — غزلیات
زانگه که بر آن صورت خوبم نظر افتاداز صورت بیطاقتیم پرده برافتاد
گفتیم که عقل از همه کاری بدرآیدبیچاره فروماند چو عشقش بسر افتاد
شمشیر کشیدست نظر بر سر مردمچون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد؟
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتشما هیچ نگفتیم و حکایت بدر افتاد
با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلشمشتاق چنان شد که چو من بیخبر افتاد
هان تا لب شیرین نستاند دلت از دستکان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد
صاحبنظران این نفس گرم چو آتشدانند که در خرمن من بیشتر افتاد
نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوعکاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد
سعدی نه حریف غم او بود ولیکنبا رستم دستان بزند هر که در افتاد
Comments
Loading comments…