زنده بی دوست خفته در وطنی

کلیات سعدی — غزلیات

زنده بیدوست خفته در وطنیمَثل مُرده‌ایست در کفنی

عیش را بی‌تو عیش نتوان گفتچه بود بی وجود روح تنی؟

تا صبا میرود ببستانهاچون تو سروی نیافت در چمنی

و آفتابی خلاف امکانستکه برآید ز جیب پیرهنی

وآن شکن برشکن قبایل زلفکه بلائیست زیر هر شکنی

بر سر کوی عشق بازاریستکه نیارد هزار جان ثمنی

جای آنست اگر ببخشائیکه نبینی فقیرتر ز منی

هفت کشور نمیکنند امروزبی مقالات سعدی انجمنی

از دو بیرون نه، یا دلت سنگیستیا بگوشت نمیرسد سخنی

Comments

Loading comments…