زنده کدامست بر هوشیار
کلیات سعدی — غزلیات
زنده کدامست بر هوشیارآنکه بمیرد بسر کوی یار
عاشق دیوانهٔ سرمست راپند خردمند نیاید بکار
سر که بکشتن بنهی پیش دوستبه که بگشتن بنهی در دیار
ای که دلم بردی و جان سوختیدر سَرِ سودای تو شد روزگار
شربت زهر ار تو دهی نیست تلخکوه اُحد گر تو نهی نیست بار
بندی مهر تو نیابد خلاصغرقهٔ عشق تو نبیند کنار
درد نهانی دل تنگم بسوختلاجرمم عشق ببود آشکار
در دلم آرام تصور مکنوز مژهام خواب توقع مدار
گر گله از ماست شکایت بگویور گنه از توست غرامت بیار
بر سر پا عذر نباشد قبولتا ننشینی ننشیند غبار
دل چه محل دارد و دینار چیست؟مدعیم گر نکنم جان نثار
سعدی اگر زخم خوری غم مخورفخر بود داغ خداوندگار
چون تو دگر دوست نیاید بدستلیک چو سعدی تو بیابی هزار
Comments
Loading comments…